سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد عطش،
   سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه قحط،
   همچنان که سکوت آفتاب ظلمات است
   اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:
   غریو را
   تصویر کن!

   در کتاب « درباره هنر و ادبیات، گفت و گوی ناصرحریری با احمد شاملو / انتشارات نگاه - 1379 » و در ذیل بخش « در تعهد هنر »، شاملو در باره شعر " پریا " میگوید:
   "الزام و تعهد نقشی در آفرینش هنری بازی نمیکند.التزام امری شخصی و فردی است.در موسیقی موتسارت هیچ تعهدی به چشم نمیخورد و میتوان گفت آثار او فقط موسیقی خالص است در حالیکه مثلاً باخ را میشود متعهد به کلیسا دانست یا مثلاً وان گوگ را، صرف نظر از طرح های نخستینش، نقاشی فاقد تعهد به شمار آورد هرچند که این موضوع در روزگار آنها مطرح نبوده است. اما التزام هنرمند باید انسانی باشد.التزامی فراغ از قید و بند فرقه گرایی و تحزب. التزامی فارغ از سیاست و تنها در راه تعالی انسان.اما به هر تقدیر هر اثر هنری پیش از انکه بار تعهد یا التزامی را به دوش بکشد باید هویت هنری خود را ثابت کند.حافظ نه به این دلیل که بیش از شاعران دیگر غمخوار انسان و دشمن ریاکاری بوده بر قله غزل فارسی پایدار مانده، تعهد او فرع استادی و قدرت غزلسرایی اش است.  مایاکفسکی - شاعر انقلابی - التزام و تعهد اجتماعی شاعر را اساس کار قرار می داد و میگفت شاعر باید برای نوشتن شعر از اجتماع سفارش قبول کند و شعر را « محصول سفارش اجتماعی » میخواند.او فراموش کرده بود که نخست باید شاعر بود تا بتوان به سفارش جامعه پاسخ شایسته داد، و گرنه بسیار بودند کسانیکه به همان راه رفتند و نامی باقی نگذاشتند. من هم شعر پریا را مستقیماً به سفارش اجتماع نوشتم. جامعه که با کودتای 1332 لطمه ی نومیدانه ی شدیدی خورده بود به آن نیاز داشت و من که در متن جامعه بودم این نیاز را درک کردم و به آن پاسخ گفتم، آن هم با زبان خود توده. و توده هم بی درنگ آن را تحویل گرفت وبرد. لازمش داشت و من این لزوم را با پوست و گوشتم احساس کرده بودم. پس شعری بود محصول لزوم و اقتضا، اقتضای وارستگی نه اقتضای وابستگی. اقتضای ایثاری نه اقتضای بیعاری."
   " پریا " و " قصه ی دخترای ننه دریا " را میتوان تجربه ای جدا از دیگر تجربیات شاملو در شاعری دانست. زبان این دوشعر، زبان محاوره است.شاملو خود در این مورد میگوید: " این دو افسانه منظوم، دوسیاه مشق از دوره ای است مربوط به سال 1332 ، در این زمینه که آیا میتوان گه گاه برای شعر از زبان محاوره بهره جست یا نه. البته من خود به شتاب از ادامه این کار به دلیل محدودیت زبان محاوره چشم پوشیدم و بدین کار ادامه ندادم.در هر حال قضاوت در مورد توفیق این دو شعر حق مسلم شنوندگان است. 1374 ".
   " پریا " و " قصه ی دخترای ننه دریا " دو کلام مسحورکننده و دلنشین از طرح نو درانداز شعر نوی فارسی هستند که با صدای خودش و موسیقی طرح نو درانداز موسیقی ایران؛ حسین علیزاده همراه شدند و در قالب آلبومی توسط مؤسسه ماهور نخستین بار در سال 1374 منتشر شدند. ماهور چندین کار دیگر از این دست را نیز روانه بازار کرده است که در آنها شعر و صدای احمد شاملو با موسیقی موسیقیدان های بزرگی چون فرهاد فخرالدینی و مرتضی حنانه همراه شده است.اما فضای کار " پریا و قصه ی دخترای ننه ی دریا " با همه آنها فرق دارد و این فضا برای من دوست داشتنی تر بود، شاید به خاطر شعرها بود یا موسیقی های خاص علیزاده که باعث میشود این کار از یکدستی کارهای منتشر شده دیگری مثل: " مدایح بی صله " ، " در آستانه " ، " ابراهیم در آتش " ، " ققنوس در باران " و " باغ آینه " که هرکدام خود یک شاهکار هستند خارج شود.
   "... دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند / خیلی وخ پیش بار و بندیلشو بست خونه تکوند / دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی‎‌شه / تو کتابام دیگه اونجور چیزا پیدا نمی‎‌شه / دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور / برهوتی شده دنیا، که تا چش کار می‎‌کنه مرده س و گور / نه امیدی- چه امیدی؟ به خدا حیف امید!- / نه چراغی- چه چراغی؟ چیز خوبی می‎‌شه دید؟- / نه سلامی- چه سلامی؟ همه خون تشنه‎‌ی هم!- / نه نشاطی- چه نشاطی؟ مگه راهش می‎‌ده غم؟- ..." حیف که عاشقی را فراموش کرده ام وگرنه قلبم باید میتوانست عاشقانه اش را بنویسد، آره : هاچین و واچین / زنجیرو ورچین. "... پسرای عمو صحرا لب‎‌تون کاسه نبات / صدتا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات! / دریا از اشک شما شور شد و رفت / بخت‎‌مون از دم در دور شد و رفت. / راز عشق و سر صحرا نریزین / اشکتون شوره، تو دریا نریزین! / اگه آب شور بشه، دریا به زمین دست نمیده / ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمیده. / دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه / اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه / پرده زنبوری دریا میشه برج غممون / عشقتون دق میشه، تا حشر میشه همدممون!..."

قصه دخترای ننه دریا
یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچی نبود
زیر این طاق کبود،
نه ستاره
نه سرود.
عمو صحرا، تپلی
با دوتا لپ گلی
پا و دستش کوچولو
ریش و روحش دوقلو
چپقش خالی و سرد
دلکش دریایِ درد،
در باغو بسه بود
دم باغ نشسه بود:
«-عمو صحرا! پسرات کو؟»
«-لب دریان پسرام.
دخترای ننه دریا رو خاطرخوان پسرام.
طفلیا، تنگ غلاغ ‌پر، پاکشون
خسته و مُرده، میان
از سر مزرعه‌شون.
تن‎‌شون خسته‎‌ی کار
دل‎‌شون مرده‎‌ی زار
دساشون پینه ترک
کج کُلاشون نمدک
پاهاشون لخت و پتی
کج کلاشون نمدی،
می‎‌شینن با دل تنگ
لب دریا سر سنگ.
طفلیا شب تا سحر گریه‎‌کنون
خوابو از چشم به در دوخته‎‌شون پس می‎‌رونن
توی دریای نمور
می‎‌ریزن اشکای شور
می‎‌خونن – آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می‎‌خونن! - :
«- دخترای ننه دریا! کومه‎‌مون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا، بعد به شماس.
کوره‎‌ها سرد شدن
سبزه‎‌ها زرد شدن
خنده‎‌ها درد شدن.
از سر تپه شبا
شیهه‎‌ی اسبای گاری نمی‎‌آد،
از دل بیشه غروب
چهچه سار و قناری نمی‎‌آد،
دیگه از شهر سرود
تکسواری نمی‎‌آد.
دیگه مهتاب نمی‎‌آد
کرم شب تاب نمی‎‌آد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت:
تو هوا وقتی که برق میجه و بارون می‎‌کنه
کمون رنگه به رنگش دیگه بیرون نمی‎‌آد،
رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پر خون می‎‌کنه
سوار رخش قشنگش دیگه بیرون نمی‎‌آد.
شبا شب نیس دیگه، یخدون غمه
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می‎‌تنه.
دیگه شب مرواری‎‌دوزون نمی‎‌شه
آسمون مثل قدیم شب‎‌ها چراغون نمی‎‌شه.
غصه‎‌ی کوچیک سردی مث اشک-
جای هر ستاره سو سو می‎‌زنه ،
سر هر شاخه‎‌ی خشک
از سحر تا دل شب، جغده که هو هو می‎‌زنه.

دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه‎‌ی خورشید کجاس؟
قفله؟ وازش می‎‌کنیم!
قهره؟ نازش می‎‌کنیم!
می‎‌کشیم منتشو
می‎‌خریم همتشو!
مگه زوره؟ بخدا هیچکی به تاریکی شب تن نمی‎‌ده
موش کورم که می‎‌گن دشمن نوره، به تیغ تاریکی گردن نمی‎‌ده!
دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش بار و بندیلشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی‎‌شه
تو کتابام دیگه اونجور چیزا پیدا نمی‎‌شه.

دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
برهوتی شده دنیا، که تا چش کار می‎‌کنه مرده س و گور.
نه امیدی- چه امیدی؟ به خدا حیف امید!-
نه چراغی- چه چراغی؟ چیز خوبی می‎‌شه دید؟-
نه سلامی- چه سلامی؟ همه خون تشنه‎‌ی هم!-
نه نشاطی- چه نشاطی؟ مگه راهش می‎‌ده غم؟-
داش آکل مرد لوطی،
ته خندق تو قوطی !
توی باغ بی‎‌ بی ‎‌جون
جم جمک، برگ خزون!

دیگه ده مثل قدیم نیس که از آب دُر می‎‌گرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گر می‎‌گرفت:
آب به چشمه! حالا رعیت سر آب خون می‎‌کنه
واسه چار چیکه‎‌ی آب، چل تا رو بی‎‌جون می‎‌کنه
نعشا می‎‌گندن و می‎‌پوسن و شالی می‎‌سوزه
پای‎‌ دار، قاتل بیچاره همونجور تو هوا چش می‎‌دوزه
- « چی می‎‌جوره تو هوا؟
رفته تو فکر خدا؟...»
- « نه برادر! تو نخ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی درآد، پوک نشادون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه! ».

دخترای ننه دریا! دلمون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا بعد به شماس.
ازتون پوست پیازی نمی‎‌خایم
خودتون بس مونین، بقچه جاهازی نمی‎‌خایم.
چادریزدی و پاچین نداریم
زیر پامون حصیره، قالیچه و قارچین نداریم.
بذارین برکت جادوی شما
ده ویرونه رو آباد کنه
شبنم موی شما
جیگر تشنه مونو شاد کنه
شادی از بوی شما مست شه همینجا بمونه
غم، بره گریه ‎‌کنون، خونه‎‌ی غم جا بمونه...

پسرای عمو صحرا، لب دریای کبود
زیر ابر و مه و دود
شبو از راز سیا پر می‎‌کنن،
توی دریای نمور
می‎‌ریزن اشکای شور
کاسه‎‌ی دریا رو پر دُر می‎‌کنن.

دخترای ننه دریا، ته آب
می‎‌شینن مست و خراب.
نیمه عریون تن‎‌شون
خزه‎‌ها پیرهن‎‌شون
تن‎‌شون هرم سراب
خنده‎‌شون غلغل آب
لب‎‌شون تنگ نمک
وصل‎‌شون خنده‎‌ی شک
دل‎‌شون دریای خون،
پای دیفار خزه
می‎‌خونن ضجه کنون:

« - پسرای عمو صحرا لب‎‌تون کاسه نبات
صدتا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات!
دریا از اشک شما شور شد و رفت
بخت‎‌مون از دم در دور شد و رفت.
راز عشق و سر صحرا نریزین
اشک‎‌تون شوره، تو دریا نریزین!
اگه آب شور بشه، دریا به زمین دست نمی‎‌ده
ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی‎‌ده.
دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه
اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
پرده زنبوری دریا می‎‌شه برج غم‎‌مون
عشق‎‌تون دق می‎‌شه، تا حشر می‎‌شه همدم‎‌مون! ».

مگه دیفار خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟-
موش دیفار، ننه دریا رو خبردار می‎‌کنه :
ننه دریا، کج و کوج
بد دل و لوس و لجوج،
جادو در کار می‎‌کنه
تا صداشون نرسه
لب دریای خزه،
از لجش غیه‎‌کشون ابرا رو بیدار می‎‌کنه:
اسبای ابر سیا
تو هوا شیهه‎‌کشون،
بشکه‎‌ی خالی رعد
روی بوم آسمون.
آسمون، غرومب غرومب!
طبلِ آتیش دو دو دومب!
نعره‎‌ی موج بلا
می‎‌ره تا عرش خدا؛
صخره‎‌ها از خوشی فریاد می‎‌زنن.
دخترا از دل آب داد می‎‌زنن:
« - پسرای عمو صحرا!
دل ما پیش شماس.
نکنه فکر کنین
حقه زیر سر ماس :
ننه دریای حسود
کرده این آتش و دود! ».

پسرا، حیف! که جز نعره‎‌ و دل‎‌ریسه‎‌ی باد
هیچ صدای دیگه‎‌ئی
به گوشاشون نمی‎‌آد!
غم‎‌شون سنگ صبور
کج کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دل‎‌شون غصه ترک
تو سیاهی سوت و کور
گوش می‎‌دن به موج سرد
می‎‌ریزن اشکای شور...
توی دریای نمور

جم جمک برق بلا
طبل آتیش تو هوا!
خیز خیزک موج عبوس
تا دم عرش خدا!
نه ستاره نه سرود
لب دریای حسود
زیر این طاق کبود
جز خدا هیچی نبود
جز خدا هیچی نبود!

پـــریا
یكی بود یكی نبود
زیر گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود
زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا
گیس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلندترك
از شبق مشكی ترك.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...

" - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسته شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ "

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا

- پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد؟
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نعل
یال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
دایره و دمبك می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می كشن
هوی می كشن:
شهر جای ما شد!
" عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره " ...

پریا!
دیگه توک روز شیكسه
درای قلعه بسته
اگه تا زوده بلند شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزند ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، كویر و نمك زار می بینن

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر كی كه غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا كینه دارن
داس شونو ور میدارن
سیل می شن: شر شر شر!
آتیش میشن: گر گر گر!
تو قلب شب كه بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
آتیش! آتیش!  چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وایسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش كنن
به جائی كه شنگولش كنن
سكه یه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
" حمومك مورچه داره، بشین و پاشو " در بیارن
" قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو " در بیارن

پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! "
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا

"  پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
- شبای چله كوچیك كه زیر كرسی، چیك و چیك
تخمه میشكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری، زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین:
كه دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
دنیای ما عیونه
هر كی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر كی باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنیای ما -  هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...
دنیای ما همینه
بخوای نخوای اینه!
خوب، پریای قصه!
مرغای پر شیكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
كی بتون گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟ "

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
پائین اومدن پود شدن، پیر شدن، گریه شدن، جوون شدن
خنده شدن، خان شدن، بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
میوه شدن، هسته شدن، انار سر بسته شدن، امید شدن، یاس
شدن، ستاره نحس شدن ...

وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می كنم، بازی رو تماشا می كنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم
یكیش تنگ شراب شد
یكیش دریای آب شد
یكیش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...

شرابه رو سر كشیدم
پاشنه رو ور كشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای كوه رسیدم
اون ور كوه ساز می زدن،
همپای آواز می زدن:
" دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب كرد
كلی برنج تو آب كرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله كردیم
آزادی رو قبله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... "
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!